close
تبلیغات در اینترنت
نقد شعر، محمد کاظم کاظمی:
تبلیغات

نقد شعر، محمد کاظم کاظمی:

 به نام خدا

سلام بر جناب عصمتی گرامی.

شعرها را خواندم و بهره بردم. شعرهای خوبی است. البته در مورد بعضی از آنها ملاحظاتی داشتم که با رنگ قرمز در حاشیه بعضی بیت‌ها یا شعرها نوشته‌ام. در کل می‌توانم بگویم که هر جا از مسایل عینی و ملموس و تجربه‌های زندگی شعر گفته‌اید خوب‌تر از کار درآمده است. در بعضی جایها باز به این موضوع اشاره کرده‌ام

با احترام

کاظمی

 

گیتار میزد

غزل خوبی است. با احساس و لطیف است. ولی گیتار خیلی با این فضا سازگار نیست.

در کوچه دیشب یک نفر گیتار میزد

میرفت امّا تا سحر گیتار میزد .

 مَردی، که از پامیر جاری شد به این دشت

چون رود در حال سفر گیتار میزد .

باران گرفت و... بوی نم بر خواست از خاک

وقتی که او دیوانه تر گیتار میزد .

باران گرفت و... یادش آمد روزگاری

در بلخ احساسش پدر گیتار میزد .

امّا  زمین چرخید و  او این گوشه افتاد

حالا غریبانه پسر گیتار میزد .

حالا  زمین یک کوک ناساز است این جا

باید که با لحنی دگر گیتار میزد .

در کوچه ها مان بی حضورابری او

باران نمی آمد مگر گیتار میزد .

از قندهار روزگاران غزل بود

مردی که چون شهد و شکر گیتار میزد .

دیریست بوی نم نمی خیزد از این خاک

ای کاش یک کم بیشتر گیتار میزد . 

 

شبیه رودکی

شعر خوبی است. یکی از بهترین شعرهای شماست. عینی و ملموس است و در عین حال عاطفی و قدری متمایز.

آیا شما، نشانه ای از من ندیده اید ؟

کوهی  درست رو به شکستن ندیده اید؟

رودی بدون لهجه ی برگشت تا ابد

لهجه کلمه مناسبی برای بیان برگشت نیست.

سنگی  شبیه سنگ فلاخن ندیده اید؟

این جا کنار بغض سرازیر ریل ها

بغض یک مقدار ذهنی است. یک چیز ملموس تر می‌بود بهتر بود.

ساکی در آستانه ی رفتن ندیده اید؟

ساکی بدون نان وپنیرو از این قبیل

«از این قبیل» در اینجا خوب جا نیفتاده است.

ساکی میان رفتن و ماندن ندیده اید؟

در چاه های بسته ی این شهر، یک زمان

از این قبیله  باز تهمتن ندیده اید؟

«باز» یک خرده حشو است.

مردی شبیه رودکی اما شکسته تر

در بلخ یا حوالی کدکن ندیده اید؟

بودا تر از همیشه ی تاریخ بامیان

هندو تر از نگاه برهمن ندیده اید؟

به نظرم فقط اسامی بودا و بامیان و هندو و برهمن آمده، ولی کار خاصی با آنها نشده است.

مردی که رنگ مات عصایش سفید بود

مردی شبیه چلچله اصلاً ندیده اید؟

مردی که آه، مثل من انگار گمشده ست

چون سوزنی میانه ی انبار گمشده ست

مردی که باز بغض عصایش رها نشد

«بغض عصا» خوب نیست. قدری ذهنی است.

هر چند روضه خواند عصا اژدها نشد

مردی که باز با پر قمری پرید و رفت

با حس و حال باور قمری پریدو رفت

مصراع دوم خوب نیست. یعنی در حدّ مصراع اول نیست، در حالی که انتظار می‌رود که مصراع دوم قوی‌تر باشد.

در کوچه های گریه ی بسیار خنده شد

از دست سنگ های زمانه پرنده شد

 

نرخ نان

غزل خوبی است. از بهترین کارهای شماست.

این جا هوای کوه و بیابان عوض شده ست,

آواز های سمت درختان عوض شده ست .

برگشتم از هزاره ی ما قبل هر چه سنگ,

دیدم که نصف باور انسان عوض شده ست .

مصراع اول عالی نیست، ولی مصراع دوم خیلی خوب است.

دیگر غروب بوی تماشا نمیدهد ,

حتی نگاه اهل خراسان عوض شده ست .

دیدم که گرگ ها به چرا میروند ...... آه

دیدم دروغ ساده ی چوپان عوض شده ست

این جا عجیب, سر به هوايی همیشه ایم

کلمة «عجیب» خوش ننشسته است. یعنی بهترین کلمه برای اینجا نیست. حتی اگر «هنوز» یا چیزی از این قبیل بود بهتر بود.

این جا کلاه و شال و گریبان عوض شده ست.

باید که باز هم اخوان را خبر کنیم ,

انسان عوض شده ست وزمستان عوض شده ست.

باید که باز دست به دامان غار شد ,

حالا که نرخ واقعی نان عوض شده ست.

باید دوباره باز به خوابي عمیق رفت ,

که،... سکه های رایج دوران عوض شده ست.

باید قبول کرد به پایان رسیده ایم ,

وقتی که جای نقطه ی پایان عوض شده ست.

بیت مقطع بسیار خوب است. بهترین بیت غزل است. بیتی است عمیق و با تصویری تازه.

 

با کوله باری از بغض

از خشکسال آواز لب هایمان ترک زد

دیشب به جای چوپان یک گرگ نی لبک زد

شاید شنیده باشید از بس که چشمه تشنه است

لبهای کوزه‌هامان تا باز شد ترک زد

ابری که باز می گشت با کوله باری از بغض

بر زخم کاری دشت یک عالمه نمک زد

بر بام گنبدی‌مان دیگر کبوتری نیست

این حرف را که گفتم دیروز قاصدک زد

وقتی که شعر پیچید در سفره ای دلم را

من اعتماد کردم اما دلم کپک زد

تقصیر هیچ کس نیست تقصیر این دل ماست

بیهوده سادگی مان تهمت به شاپرک زد.

غزل خوبی است. ولی دو بیت آخر به نظرم در حدّ بقیه بیت‌ها نیست.

 

 

بی بی

شعر خوبی است. یک موقعیت خاص را ترسیم می‌کند، یک شخص خاص را، یک فضای خاص را. شعر شما همیشه از این نظر مشکل داشت که تا حدود زیادی کلی‌گویی بود، با عناصر و پدیده‌های کلی که در همه شعرها یافت می‌شود. در این شعر و بعضی شعرهای دیگر به جزئیات و به فضاهای خاص رفته‌اید و این خیلی خوب است.

زمان زمان غریبی ست بی گمان بی بی

شبیه کوچ پرستو از اسمان بی بی

و یاد آن همه رویای کودکانه بخیر

در انزوای نفس گیر این زمان بی بی

چقدر حوصله هامان شبیه دریا بود

و دشتخاطره هامان کران کران بی بی

صدای مشک تو ما را به آسمان می برد

به کوچه کوچه ی شیری کهکشان بی بی

در این دروغ دروغی که ما نفهمیدیم

چه زود دیر شد انگار ناگهان بی بی

نخورده آش کسی را چه ساده تاول زده

دهان بسته ی ما باز همچنان بی بی

بیا به یاد همان روزهای بارانی

بخوان برای دلم باز هم بخوان بی بی

شوروجه های نگاهم هنوز مجنونند

برای دامنه، قله، پرندگان بی بی

برای چشمه ی لیلی، برای دیدن ... آه

برای آنچه که دیگر نمی توان بی بی

بگیر دست مرا تا به دشت برگردیم

که کارد می رسد آخر به استخوان بی بی

بیا که باز ببینی تو را بهانه کنند

تنورهای گِلی سفره های نان بی بی

شوروجه ی با لا و پایین: نام دو روستا از توابع سرخس است که چشمه ای به نام چشمه ی لیلی آب آشامیدنی این دو روستا را تأمین می کند.

 

بعد از اين كه بي بي به خاطره ها پيوست

نيامدي كه سر انجام باز برگرديم

به بيكرانه ترين جانماز برگرديم

نيامدي و دلم بي تو سخت مي گيرد

دل پرنده، بدون درخت مي گيرد

نيامدي و رمه سمت كوه برگشته است

واز قبيله ي مجنون شكوه برگشه است

نيامدي و چنین، آسمان زمين گير است

غروب دهكده مان آي آي دلگير است

نيامدی و از اين كوچه آسمان برگشت

واز تنور، سر انجام بوي نان برگشت

به سمت يك ملكوت غريب مي رفتيم

به آسمان نرسيديم، نردبان برگشت

نيامدي كه ببيني كه گرگ چوپان شد

مضمون گرگ و چوپان در شعر شما زیاد تکرار شده است.

شبان دهكده مان باز ناگهان برگشت

بهار چادرت از عطر لاله ها پر بود

به اين بهار قديمي تب خزان برگشت

هنوز خسته ترينيم و سخت دل مرده

چرا نمي شود از راه ديگران برگشت

يكي بيايد و مارا خبر دهد آيا؟

از اين مسير سرازير مي توان برگشت؟

شعر خوبی است ولی در حدّ آن قبلی نیست. یعنی باز یک مقدار به سمت کلی‌گویی رفته است.

 

گنجشک

غزل خوبی است. هم فضای خاص دارد، هم ردیف تازه. البته بعضی ردیف‌ها خیلی خوب ننشسته، ولی به خاطر تازگی‌اش و دشواری‌اش قابل چشم‌پوشی است.

آه گنجشك خسته از نيرنگ ! آسمان را به دل نگيري ها !

پشت تقدير سنگ ها يك روز ، ناگهان را به دل نگيري ها !

پشت تقدیر سنگ‌ها را اگر بشود یک چیز ملموس‌تر گذاشت بهتر است.

بال در بال سادگي برگرد ، باز تا انزواي گندمزار،

غول پوشالي مترسك را ، باغبان را به دل نگيري ها !

روزگاري كه برف لج مي كرد ، و تو فانوس خانه مان بودي ،

شيطنت هاي شيشه اي مان را ، خنده مان را به دل نگيري ها !

روزگاري كه شوخ و پاورچين ، تا بلنداي لانه ات رفتيم ،

جرم ما از نخست ثابت بود ، نردبان را به دل نگيري ها !

مثل جامي پر از روايت برف ، لانه ات در سكوت يخ مي زد ،

روزگاري كه برف حاكم بود ، غم نان را به دل نگيري ها !

خانه مان گرم هاي و هو مي شد ، با وجود شكسته ي بالت ،

كاش اي خوب! واقعاً مي شد ، كه كمان را به دل نگيري ها !

برف هم روزگار خوبي نيست ، گندم و برف و دام همدستند ،

آه گنجشك تا خدا معصوم ! آسمان را به دل نگيري ها !

 

 

يك استكان هواي پريدن

حالي براي شعر سرودن بياوريم ،

يا لا اقل براي شنيدن بياوريم .

هر دو قافیه حالت مصدری دارد و خوب نشده است، به ویژه که یکی با «ودن» ختم می‌شود و دیگری با «یدن». قافیه مصدری در میان دیگر قافیه‌های حرف «ن» اگر یکی یا حداکثر دو تا و آن هم با فاصله باشد، خوب است وگرنه خوب نیست. مگر این که همه مصدری باشد.

ما تشنه ايم ، تشنه ي آبيّ آسمان ،

يك استكان هواي پريدن بياوريم .

بن بست چشم هاي خودم را دويده ام ،

يك جاده از مسير رسيدن بياوريم .

اين مرد هاي كاغذي امّا بريده اند ،

اينجا براي كار ، كمي زن بياوريم .

اين جا مترسكان همه همكاسه مي شوند ،

بايد از اين به بعد فلاخن بياوريم .

يخ زد صداي پاي تماميّ آب ها ،

انگار لازم است كه هاون بياوريم .

تا در هواي خوب مدرنيته گل كنيم ،

از تيغ ، جيغ ، ملحفه عمداً بياوريم .

قافیة «عمداً» هیچ خوب جا نیفتاده است.

ما هيچ وقت آينه ها را نديده ايم ،

يك جفت چشم لايق ديدن بياوريم .

من در مجموع این غزل را خیلی نپسندیدم. بعضی ابتکارها دارد ولی در مجموع قدری پریشان است. قافیه‌ها هم به همان دلیل که عرض کردم خیلی جور نیست.

 

قافیه لال

ديروز كه نه، هفته كه نه، سالي كه...

من بودم وانتظاردرحالي كه...

باران نگرفته بود ومن ميرفتم

با چتر وعصا وعينك وشالي كه...

سيمرغ به رغم اين همه يادش رفت

از آتش افروخته ي زالي كه...

دلگيرم از اين پنجره ها، از اين باغ

ازسيب فرو ريخته ي كالي كه...

لاهور دلم بندر آباد غزل نيست

مصراع بالا از نظر وزن قدری اضافه دارد یعنی در یک وزن دیگر است در واقع. بقیه غزل در وزن رباعی است و این مصراع در وزن شعر «مردان خدا پردة پندار دریدند»

از بركت روحاني اقبالي كه...

ديريست كه اين شهر تصرف شده است

من مانده ام و اين همه اِشغالي كه...

كبريت نبودتا كه روشن بكنم

تكليف تمام حال و احوالي كه...

بايد بروم سر به سرم نگذاريد

با بغض شكسته ي همین بالي كه...

تيمور تر از لنگ به جايي نرسيدم

وزن این مصراع هم مثل آن یکی بالاست

از شعر و از قافيه ي لالي كه...

من خیلی با این شعر رابطه برقرار نکردم. این حالت ناتمام بودن که در ردیف شعر آمده است، خوب جا نیفتاده است. در مجموع به نظر می‌رسد که عنان شعر در دست قافیه‌ها بوده است.

 

 

آدم برفي

شعر خوبی است. یک موقعیت یا پدیده خاص توصیف شده است و همین شعر را قدری از شعرهای معمول متمایز کرده است.

مثل يك كودك بي حوصله آدم برفي

دارد  از اين همه آدم گله آدم برفي

مدّتي هست كه او عاشق یک خورشيد است

عاشق داغ ترين مسأله آدم برفي

آب مي گردد از اين رابطه ي نوراني

شاعر برف و زمستان بله آدم برفي

كاش بال و پري از جنس پريدن مي داشت

مي گرفت از همه مان فاصله آدم برفي

مي گذشت از ته يك درّه ي بي نيلوفر

با دو تا پاي پر از آبله آدم برفي

دوست دارد كه دلش آب شود  چشمه شود

سر راه عطش قافله آدم برفي

بیت بسیار خوبی است. تا اینجا غالباً بیتها خوب بوده است.

دوست دارد بنشيند به تماشاي غروب

لب اين چشمه كمي چلچله آدم برفي 

بیت بالا بیت آنچنانی نیست. چلچله خوش ننشسته است. یعنی معلوم نیست که در اینجا چه کاره است. یا لااقل من نفهمیدم.

عكس خورشيد سراپا همه اش قاب شود

در دل كودك بي حوصله آدم برفی

این بیت را هم چندان نپسندیدم. به گمانم خواسته‌اید همه قافیه‌های ممکن را استفاده کنید.

 

چوپان ها

به نظرم با توجه به فضای خاص و جذاب چوپانی می‌شد شعر بهتری شود، ولی یک مقدار تصورهای ذهنی و مضامینی دارد که من لااقل درست درنیافتم.

باز هم ني‌لبك و زمزمه ي چوپان ها ،

برّه ها ، بوي علف ، همهمه ي چوپان ها .

مثل يك وسعت پر حوصله ، روشن ، آرام ،

ترکیب‌هایی مثل «وسعت پرحوصله» خیلی گیرایی و جذابیت ندارد. یک مقدار ذهنی و انتزاعی است. از این نوع ترکیب‌ها در کار شما زیاد یافت می‌شود. همین طور است «حجم عطش» و «گلة تلخ» و «تبدارترین واهمه» در همین شعر.

می رود تا دل صحرا رمه ي چوپان ها.

مثل يك تشنه كه در حجم عطش پژمرده است ،

چشمه سيراب شد از قمقمه ي چوپان ها.

ردّ پاي گله اي تلخ هميشه باقي است ،

در افق هاي نگاه همه ي چوپان ها.

متوجه نشدم که منظور چیست. یعنی کدام گله در نظر است؟

گرگ اندوه بزرگي است به اندازه ي كوه ،

پشت تبدار ترين واهمه ي چوپان ها.

باز انگار همين گرگ اجل برگشته ،

مي خورد خون دل از جمجمه ي چوپان ها .

گوش كن آينه را مي شنوي از آن سو ،

از غم نيلبك و زمزمه ي چوپانها .

نقش آینه هم در این بیت برایم مبهم است که چه کارکردی دارد.

 

حرف آخر جنگل

وقتي تمام جاده گرفتار سنگ بود                               

ماندن بنا به مصلحتي گُنگ ننگ بود

به نظرم دو مصراع جوئاب همدیگر را نمی‌دهد. اگر جاده سراسر سنگ باشد که ماندن چندان ننگی ندارد.

وقتي كه دست آبي باران نمك نداشت                          

دل دل نبود ، حجم فراوان سنگ بود

وقتی تمام دلخوشی ما در این غزل

چیزی شبیه قافیه های جفنگ بود

اينجا اگرچه دست كمانگيرمان شكست                        

تيمور لنگ نيز در اين صحنه لنگ بود

اينجا در آستر شده پاهاي ناكسان                              

آخر گليم كهنه ي ما هم قشنگ بود

اندوه ماه ، اشك سرازير كوه ها                               

از انقراض نسل غريب پلنگ بود

باور كنيم چلچله هامان پريده اند                              

وقتي كه حرف آخر جنگل تفنگ بود

بعضی بیتها خیلی قشنگ است. مثل همین بیت آخر. ولی غزل یک مقدار پراکندگی موضوعی دارد. هر بیتش به تبع قافیه حرف دیگری می‌زند. این طور حتی اگر بیتها خیلی درخشان هم باشند، شعر کار خاصی نمی‌کند. یعنی جذاب است، ولی برش ندارد. از آن نمی‌توان انتظار تأثیر عاطفی یا فکری ویژه‌ای در یک مسیر خاص داشت.

  

شعر بنگی

بنگي شخصيتي ست آن قدر ساده و بي خبر از همه چيز که اهالي روستا ي ما بنگي و ديوانه اش مي خوانند

چندي پيش به طور ناگهاني گم شد. اورا در خانه سبز وابسته به بهزيستي در مشهد پيدا كردند و به روستا باز گرداندند. تقديم به او و بنگي هاي نجيب دنيا.

 

شعر خوبی است. سوژه‌ای ابتکاری دارد. بر خلاف دیگر شعرهای شما که غالباً کلی و بدون یک طرح خاص هستند، شعری است جهت‌دار. فقط بیان آن قدری نثروار شده است و شاید غیرموجز.

روزي

چسبيده بر پشت وانتي غريبه

روستا را

دور مي شوم

آن قدر كه

راه برگشت را

از ياد ببرم

آن قدر كه

كودكان سنگ بدست

سنگ هايشان را ديگر

براي من خرج نكنند

آن قدر كه

دختركان كوچه

از من فرار نكنند

وقتي كه

سيلندر هاي گاز را به خانه هايشان

مي رسانم

آن قدر كه شكلاتي كم نشود

ازجيب پدرانشان

وقتي كه

زمين هايشان را

درو مي كنم

و خرمن خرمن

وعده هایشان را در سرم می کارم

وقتی که

برف بام هاشان را 

که بیشتر است می روبم

روزي

چسبيده بر پشت وانتي  غريبه

خودم را

گم مي كنم

تا بعد از من

عكسم در روزنامه ها

بحث داغ همسايه ها شود

و كودكان تهي دست

از آن به بعد

مسير وانت هاي دوره گرد را

در جستجوي ردپايي ازمن

تا دور دست ها

جار بزنند.

 

  

خدا بخیر کند

و باز تشنه ی رودم خدا بخِیر کند

منی که تشنه نبودم  خدا بِخِیر کند .

«خدا به خیر کند» معمولاً برای وقایع ناگوار و غیرمنظره به کار می‌رود. در اینجا این‌چنین نیست. به ویژه در بیت بعد که می‌گوید من مثل عقاب بال گشودم. این قضیه آن قدر مایه نگرانی نیست به نظر من، که لازم باشد بگوییم خدا به خیر کند.

و  در حوالی باران , به یاد بود عقاب

دوباره بال گشودم خدا بِخِیر کند .

به آسمان نرسیدم زمین مرا طلبید

دوباره گرم فرودم خدا بِخِیر کند .

«گرم فرود» هم خیلی خوب نیست. «گرم» معمولا برای پرواز، حرکت، تلاش و امثال اینها می‌آید. مثلاً من گرم کار هستم. گرم پرواز هستم، گرم تلاش هستم.

همیشه مثل سکوتم همیشه مثل دلم

شکسته بال صعودم خدا بِخِیر کند .

«همیشه مثل سکوتم» یعنی چه؟ اگر همیشه این طور است، دیگر ضرورتی برای «خدا به خیر کند» نیست، چون این تعبیر برای وقتی است که یک واقعه ناگهان و برای یک مرتبه رخ دهد. مثلا نمی‌شود گفت که «من همیشه بیمار هستم. خدا به خیر کند» درست این است که مثلاً گفته شود: «باز سرما خورده‌ام، خدا به خیر کند.» یا «باز به هم خوری کردم، خدا به خیر کند.»

منی که پنجره را رو به ماه گم کردم

دوباره اهل شهودم خدا بِخِیر کند .

منظور این است که «پنجرة رو به ماه را گم کرده‌ام» ولی کلمه «را» جابه‌جا شده و به نظرم خوب نیست. باز اهل شهود بودن هم چیزی نیست که «خدا به خیر کند» خواسته باشد.

*           *         *

 

بهانه میکند آخر تو را شبیح غزل

نگاه های کبودم خدا بِخِیر کند

به رغم این همه مضمون ناب دیدی که

دباره از تو سرودم خدا بِخِیر کند .

 



مطالب مرتبط
بخش نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
.